آزادي انديشه در نگاه انديشمندان آزاده/ ۷ آخرين قسمت
بهره گيري از تفكر و انديشه
بسياري از افراد به ويژه تحصيل كردگان و فرهيختگان،«تفكّر»و«انديشمندي» را مي ستايند؛ اما در تحليل مسايل سياسي، اجتماعي، فرهنگي و … جامعه عادت به انديشيدن و استنتاج منطقي ندارند و در تحليل مسائل منتظرند تا ديگران بينديشند و تحليل بدهند و آنان فقط مصرف كنندة. تحليل ها و استنتاج ها هستند.
آقاي دكتر يحيي يثربي در پاسخ به اين سؤال كه:«چرا جامعه ما نمي تواند از كتاب هاي مفيد سود ببرد؟»
مي گويد: اكنون تعداد زيادي از كتاب ها و مسائل عمده اي كه باعث تحول غرب شده، ترجمه و يا با قلم هاي مختلف براي ما گزارش شده است. آثار افلاطون، ارسطو و نيز كتاب هاي اصلي روشن انديشان عصر جديد غرب مانند فرانسيس بيكن، جان لاك، دكارت، هيوم و كانت، همه به زبان فارسي ترجمه شده است و كسي نمي تواند ادعا كند كه اين آثار در دسترس او نبوده است. گزارش هاي متعددي از قلم ويل دورانت گرفته تا برتراند راسل و كاپلستون و ديگران به دست ما رسيده است و هم چنين تك نگاري هايي نيز توسط محققان ديگر ترجمه و ياتأليف شده است. بنابراين از بابت كتاب جاي هيچ گلايه اي وجود ندارد.
در زمان نوشته شدن«سيرحكمت در اروپا» مردم حق داشتند بگويند كه كتابي كه در دسترس ما نيست، اما اكنون چنين وضعي نيست. اطلاعات مردم ازنظر زبان نيز بالا رفته است. شايد در زمان محمد علي فروغي كه كتاب «سير حكمت در اروپا» را نوشت، بيش از 10 نفر نبودند كه انگليسي مي دانستند؛ اما اكنون هزاران نفر به اين زبان مسلط هستند و مي توانند علاوه برترجمه ها، از اينترنت و متن هاي اصلي نيز كه در بازار موجود است، استفاده كنند. در چنين شرايطي، شگفت انگيز اين است كه نه فلسفه اسلامي وارد زندگي ما مي شود و نه فلسفه غرب، بلكه زندگي ما با افكار سنتي اداره مي شود. مثلاً ما سال هاي سال و از زمان و اوايل كار معاويه، با جبرگرايي مخالف بوده ايم، اما هنوز هم افكار عمومي جامعه ما جبرگرا و اشعري است! حتي در سطح تحصيل كرده هاي حوزوي و دانشگاهي نيز چنين فضايي حاكم است.
اطلاع رساني ما در روزنامه ها و تلويزيون، برمباني اشعريت استوار است و حتي در تبيين بردبازي فوتبال هم نمي خواهيم تبيين كنيم كه نقش مربي، نقش فلان بازيكن و نقش شرايط رواني چقدر بوده است، بلكه با كلمه اي خود را راحت مي كنيم كه خدا به ما كمك كرد و ما توفيق يافتيم و در اين مسابقه اول شديم. فقط در شكست ها به سراغ تحليل فلسفي مي رويم، آن هم براي آن كه خودمان را تحقير نكنيم؛ چون اگر در آنجا نيز بگوييم كه اين كار خواست خدا بوده است ، به معني آن است كه خداوند ما را دوست نداشته است. در اين گونه مواقع سعي مي كنيم كه اشعري نباشيم، متخصص، فيلسوف و متفكر مي شويم و دنبال علل و اسباب مي گرديم. با اين كه 1300 سال است كه ديدگاهي مخالف اشعريت داريم و هر چند كه در اين زمينه كتاب هاي زيادي داريم، اما هنوز ديدگاهمان در جامعه وارد نشده است و شرايطي نداريم كه از كتاب ها مطلب بگيريم. اين وضعيت از مراكز علمي ما سرچشمه مي گيرد؛ يعني بايد متفكران تحول پيدا كنند و اين تحول را در جامعه نشر و گسترش دهند.
با قاطعيت مي توان گفت كه مراكز فلسفه ما در دانشگاه ها، آشفته ترين وضع را دارند. اصلي ترين شرط يك حكيم آن است كه درگير زندگي مادي نباشد؛ اما كساني را كه به عنوان حكماي جامعه مي شناسيم، چند جا استخدام هستند و اين امر نشانگر آن است كه كار اينان تفكر نيست، بلكه فقط مي خواهند خود را اداره كنند. هنوز مشكل زيستي آن ها حل نشده و يا از نظر تربيتي چنان رشد نيافتند كه خود را از مشكل زيستي نجات دهند و رسالت سقراطي خويش را به دوش كشند؛ خوب بفهمند و براي مردم نيز مامايي كنند، تا انديشه و تفكر را از ذهن آنان بزايانند. اين مشكل اصلي جامعه ماست و تا حل نشود، اگر ميليارد ها دلار پول داشته باشيم و يا همه دنيا تصميم بگيرند كه همه كتاب هاي خود را ترجمه كنند و به دست ما برسانند، وضع ما با وضع فعلي تفاوتي نمي كند؛ چون مشكل ما تشنگي است نه آب.
از آقاي دكتر يثربي سؤال مي شود:
برخي از دانشمندان معاصر اروپايي معتقدند كه فلسفه يك تحقيق است، تحقيقي كه فقط در گفت وگو با مباحثه تحقق مي يابد؛ مثلاً سقراط براي رسيدن به يك نتيجه فلسفي، شاگردانش ا به كتاب خواندن دعوت نمي كرد، او سعي مي كرد كه با آن ها بحث كند، تا در نتيجه بحث، به مطلوب خود دست يابد. نظر شما چيست؟
او در پاسخ مي گويد:
-اين اصل، اساسي ترين اصل است كه من به آن باور دارم و اخيراً نيز در يك مجموعه مقاله اي با عنوان«روش روشن انديشي» چاپ كرده ام؛ به نظر من در روشن انديشي، هيچ گاه حكم صادر نمي كنند، در حالي كه جامعه ما- حتي جامعه تحصيل كرده ما- نيز با اين روش فاصله دارد. اگر زندگي كسي را كه مي گويد من غرب را فهميده ام و تابع روشنفكري هستم، بكاويد، مي بينيد كه متوجه آن روش نيست، بلكه هنوز در سنت خودمان است و حكم صادر مي كند. در جامعه مان مي بينيم كه اين طرف مي گويد كه بايد چنين باشد و طرف ديگر مي گويد بايد چنان باشد و هريك كليت طرف مقابل را نفي مي كند. غالب حكم ها حتي درحد حكم فتوايي هم نيست، چون در حكم فتوايي براي حكمي كه صادر مي شود، از كتاب و سنت منبع و مدرك پيدا مي كنند، اما اين حكم ها درحال و هواي دگم هاي كليساهاي قرون وسطايي مسيحيت اند.
يعني بي دليل مي گويد كه بايد چنين باشد، بدون آن كه تحليل كند و نكات مثبت و منفي را به دست آورد. اما ما هنوز به طور مطلق حكم مي كنيم. آنچه در غرب به آن توجه شد و بسيار سازنده بود، اين بود كه همه بايد فكر كنند. سقراط معتقد بود كه من نبايد به تو بگويم كه عدالت، فضيلت و … چيست، چون فايده اي براي تو نخواهد داشت. تو خود بايد به آن برسي و تو مي تواني به آن برسي، درست ماننند زن حامله اي كه مي تواند بچه داشته باشد، چرا من بچه اي در بغل او بگذارم، بايد به او كمك كنم تا خودش بچه را بزايد و صاحب بچه خود شود. تفكر براي هركس مانند فرزندي است كه از درون خود مي زايد؛ بنابراين ما بايد كمك كنيم كه هركس خودش حكم كند، نه آن كه بگوييم هر چه هست نزد ماست و شما بايد ازما ياد بگيريد. بايد به مردم ياد بدهيم كه خودشان فكر كنند و شايد اگر چنين كنيم آن ها بينديشند و ببينند كه درصدي از فلان عقيده درست است و درصد ديگري به همان عقيده.
اما در سنت ما، هركس سعي مي كند طرف مقابل را حذف و نفي كند. مثلاً قاجار نمي خواست كه با صفويه و زنديه مملكت را اداره كند، بلكه مي خواست او نباشد و پهلوي نيز نمي خواست باقاجار كار كند و هرچه به او گفتند كه او شاه باشد و تو فرمانده، قبول نكرد و در اولين فرصت او را خلع كرد و خودش جاي او نشست. اكنون نيز در جامعه ما همين طرز تفكر وجود دارد. هر كس مي خواهد ديگري را خلع كند و خودش جاي او بنشيند و لذا مانند دگم ها بدون اين كه انديشه ايجاد كنند، حكم صادر مي كنند.
«متيوليپمن» محقق معاصر در گفت وگويي كه به زبان فارسي نيز ترجمه شده است معتقد است: انديشيدن، بگو مگو كردن، مطلق نگاه نكردن و خوب و بد را با هم ديدن را بايد از دبستان به بچه ها ياد داد، به بچه ها بايد انديشيدن را آموخت نه انديشه ها و حفظيات را.
دختر من دانش آموز است و مي بينم كه مطالب كتاب هايش را حفظ مي كند و بعد از يادش مي رود. به او تفكر ياد نداده اند و اين كه چگونه فكر كند، چگونه نتيجه گيري كند، چگونه به سخن طرف مقابل گوش بدهد و چگونه منطقي برخورد كند و پاسخ بگويد.
فلسفه دانشي است كه به مردم روش انديشيدن را ياد مي دهد. اما اين كه فيلسوف مطلبي بنويسد تا مردم بروند و به آن عمل كنند، چيزي در حد همان حكم است و اين با تفكر همخواني ندارد و نتيجه نمي دهد، چون مردم روشي را فرانگرفته اند. مشكل ما اين است كه نمي دانيم مردم با چه روشي رشد مي كنند. آن روش اين است كه مردم شخصاً به ميدان بيايند و با فلسفه درگير شوند و خودشان فكر كنند، اما اگر مدام كتاب بنويسيم و اميدوار باشيم تا مردم بخوانند و عقيده شان تغيير كند، كاري بي نتيجه است و به دليل همين اوضاع است كه مردم ما پس از 1300 سال باز هم اشعري فكر مي كنند چون به آن ها ياد داده نشده است كه چقدر جبر علي و معلولي مطرح است و چقدر خداوند.
در غرب اين موضوع كه مردم را به تفكر واداريم و به آن ها ياد بدهيم چگونه فكر كنند، به صورت تفكر انتقادي مطرح شده است. استاد يثربي درباره ميزان سازگاري اين روش با سنت ما و ديدگاه اسلامي مي گويد:
-تفكر انتقادي به اين معناست كه ما همان گونه كه هنگام خريد دربازار به چند مغازه مي رويم و جنس هاي مختلف را مي بينيم، سبك و سنگين مي كنيم و در نهايت يكي را انتخاب مي كنيم و دليل انتخابمان را هم مي دانيم، در تفكر انتقادي نيز بايد حرف طرف مقابل را سبك و سنگين كنيم و با آنچه در گذشته گفته شده است و يا نتايجي كه درآينده خواهد داشت، مقايسه كنيم و سپس آن را انتخاب يا رد كنيم. آن كه فلان جنس را نمي خرد به اين معنا نيست كه آن جنس بدي است، بلكه در مجموع ارزيابي هايش، اين جنس را به آن جنس ترجيح داده است و ممكن است شخص ديگري آن را به اين ترجيح دهد. انتقاد صددرصد با اسلام سازگار است. چون در متن قرآن آمده است:
«به آن دسته از بندگانم بشارت بده كه حرف هاي مختلف را مي شنوند و بهترين را انتخاب مي كنند».
بنابراين، دين اين عقيده را كه هركس به هر عقيده اي كه دارد دل ببندد، تحقير كرده است و گفته است: گر از بسيط زمين عقل منهدم گردد/ به خود گمان نبرد هيچ كس كه نادانم.
اسلام نه تنها اجازه تأمل و تفكر مي دهد، بلكه برخلاف مسيحيت ، ايمان تعصبي را قبول نمي كند. مسيحيت براين باور است كه انسان بايد در عين ناباوري، باور كند، اما اسلام مي گويد اگر باور نكني و به زبان ايمان بياوري ، منافق و از كافر بدتر هستي.
اما سنت ما با انتقاد سازگاري ندارد، چون از نظام قدرت برخاسته است و نظام قدرت در جامعه، نظام سركوب و تسخير است، يعني هركس بايد طرف مقابل را بكشد، يا از ميدان بيرون كند تا بماند.
اين گونه تفكر اجازه نقد نمي دهد، بلكه فقط اجازه ابطال مي دهد و خط قرمزي مي كشد و مي گويد از اين جا به آن طرف نجس است و تا اين جا پاك. اكنون در كتابخانه همه علماي قم، تورات و انجيل داريم و در كتابخانه علماي شيعه كتاب هاي اهل سنت كه در آن ها عقيده شيعه تحقير و رد شده است، به چشم مي خورد.
اسلام مي گويد كه مسلمان بايد كتاب كافر را داشته باشد و مذهب ما مي گويد كه شيعه بايد كتاب اهل سنت را داشته باشد و اكنون همه علماي شيعه، كتاب غزالي را دارند، اما ممكن است كه اصلاً كتاب شيخ مفيد را نداشته باشند. اما سنت جامعه ما، اجازه نقد نمي دهد، سنت جامعه ما خاكستري نگاه كردن نيست، بلكه فقط سياه وسفيد مي بيند، يكي سياه و ديگري سفيد و دراين ميان جايي براي ارزيابي نمي گذارد و اين عقيده با نقد نمي سازد.
نقد به اين معناست كه چندمغازه بي طرف را ببيني و هر دو ا زيرورو كني و پس از آن انتخاب كني، اما اكنون سنت اجتماعي ما اجازه نمي دهد كه در زمينه انديشه به دو يا چند مغازه برويم.
براي بهبود وضع فلسفه و تفكر در كشور معتقدم تا ما دانشگاهيان تحول پيدا نكنيم، در جامعه تحول پيدا نمي شود. ما بايد در دانشگاه ها نقّادي كنيم.(همشهری، ۲۲/۱۰/۸۲)
|